کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت. یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود.

دُختر بچه یِ موبور با چشمانی تیره و بزرگ، چنگال را که در کیک میوه ای اش فرو می بُرد، سَرش را بالا گرفت و به مَردی که آنورِ میز، بَر روی صندلی ولو شده بود و روزنامه می خواند، نگاه کرد.

Hide