شاپور بختیار هیچگاه در برابر هیچ کس و یا هیچ قدرتی سر خم نکرد و تمام عمرش را مشغول مبارزه با استبداد بود.

شاپور بختیار: سمبل ملی گرایی، آزادی خواهی و از جان گذشتگی

به‌دست در مقالات on تیر ۹, ۱۳۹۳

– شاپور بختیار و ملی گرایی:

بی تردید، نام زنده یاد شاپور بختیار با ملی گرایی و میهن دوستی گره خورده و تا زمانی که ایران پابرجا باشد، جان فشانی و از خود گذشتگی او در یادها جاودان خواهد ماند. مرغ طوفانی که در ترسناک ترین روزهای تاریخ ایران، جسارت به خرج داد و با فروتنی و فداکاری، سکان کشتی به گل نشسته ایران را به دست گرفت تا بلکه بتواند مملکت را از پسرفت نجات داده و به سوی آزادی، دموکراسی و سکولاریسم هدایت کند.

شاپور بخنیار شعار نداد، اهل وعده و وعیدهای پوچ و دروغین و قول های الکی و مردم فریبی نبود؛ به محض تشکیل دولت، سازمان ساواک را تعطیل، زندانیان سیاسی را رها و تمامی روزنامه ها و مطبوعات را آزاد نمود و به مردم اجازه داد تا برای نخستین بار طی سالیان دراز، به صورت دموکراتیک و متمدنانه خواسته های خود را بیان کرده و به هرآنچه می خواهند اعتراض کنند.

اما از آنجایی که سیاسیون وقت به جای شعور سیاسی، شور سیاسی داشتند و منفعت طلبان و سودجویان ضعیف النفسی چون سران وفت جبهه ملی به ریاست دکتر کریم سنجابی و فعالین چپ گرایی ـ که در واقع بورژواهایی در پوشش مدافعان حقوق مظلومان بودند ـ ، بقای خود را در اتحاد با خمینی و خیانت به دولت ملی بختیار می دیدند، آفتاب آزادی خواهی مرغ طوفان در طی ۳۷ روز نفس گیر غروب کرد و خورشید ترسناک استبداد مذهبی، در آسمان ایران پدیدار گشت و سی و پنج سال است که بدون غروب، می تابد و می سوزاند!

 شاپور بختیار هیچگاه در برابر هیچ کس و یا هیچ قدرتی سر خم نکرد و تمام عمرش را مشغول مبارزه با استبداد بود.


شاپور بختیار هیچگاه در برابر هیچ کس و یا هیچ قدرتی سر خم نکرد و تمام عمرش را مشغول مبارزه با استبداد بود.

– شاپور بختیار و پذیرش پست نخست وزیری:

مرغ طوفان ایران زمین خود یکی از زندانیان سیاسی دوران استبداد محمدرضا شاه بود و بارها طی نامه های متعدد، از شیوه حکومت شاه انتقاد کرده و به وی درباره فرجام حکومتش هشدار داده بود اما گوش شاه به حرف هیچکس بدهکار نبود و از آنجایی که بسیار بدبین شده بود، برای نصیحت ها و راهنمایی های دلسوزانه میهن دوستانی چون شاپور بختیار، ارزشی قائل نبود.

زمانی که شاه به خود آمد صدای مرگ بار نعلین آخوندها و فریادهای عصبانی مردم فریب خورده به گوش می رسید و در واقع کار از کار گذشته بود؛ شاه گفت: «من صدای انقلاب شما را شنیدم» و چمدان هایش را بست و مملکت را در حساس ترین شرایطش در طول تاریخ معاصر، ترک نمود ولی پیش از فرار مذبوحانه اش، زمام امور را به دستان پر مهر شخصی سپرد که جز او، هیچکس حاضر نشده بود حتی به پذیرش پست نخست وزیری، فکر کند!

دکتر بختیار در باب پذیرش پست نخست وزیری به دکتر سحابی گفت:

« یک روز آدم باید بمیرد، اگر یک نفر قربانی شود برای اینکه مملکتی نجات پیدا کند، زهی سعادت! من برای نجات مملکتم وارد مبارزه شدم. شما خودتان خوب می دانید، آقای دکتر (سحابی) که اگر اوضاع عادی بود کسی مرا نخست وزیر نمی کرد، خواستند یک آدمی در این موقعیت نخست وزیر باشد که چند خاصیت داشته باشد از جمله اینکه غیر قابل نفوذ باشد و نمی توانم جز قولی که داده ام، جز راهی که رفته ام، جز عملی که کرده ام، کار دیگری بکنم…»

همچنین وقتی سه سال پس از شورش سال ۵۷، از مرغ طوفان پرسیدند که چرا در آن شرایط آشفته، پست نخست وزیری را پذیرفتید، پاسخ داد:

« می توانم بعد از گذشت سه سال عرض کنم که نخست وزیری من مولود جبر تاریخ بود، نه چیز دیگر. در مدت ۲۵ سال یعنی بعد از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ ، همانطوریکه همه میدانند، من در حال مبارزه مستمر برای استقرار یک حکومت مشروطه بر طبق قانون اساسی بودم و وقتی که وضعی پیش آمد که امکان نخست وزیری برای من میسر شد، دیدم که اگر در آن شرایط مخصوصن شانه خالی بکنم، این بیشتر شبیه به یک خیانت است، شانه خالی کردن از زیر بار یک مسئولیتی که هر ایرانی وطن دوست باید در این موارد و مواقع قبول کند.

ما در مبارزات خودمان بعد از سقوط دولت دکتر مصدق، همواره طرفدار انتخابات آزاد مجلس واقعن منتخب از طرف مردم، حکومتی که به قوانین کشور احترام بگذارد و یک سلطنتی که شاه بدون مسئولیت خاص و بدون قدرت تغییر و تبدیل در قوانین، سمبل و مظهر استقلال و وحدت ملی باشد، بودیم. آنچه را که من پیشنهاد کردم قبل از نخست وزیری و آنچه را که در زمان نخست وزیری انجام دادم، خواسته تمام دوران ۲۵ ساله ی عناصر ملی و مترقی اعم از جبهه ملی و افراد چپ گرا یا آنچه را که میتوانیم بورژوازی لیبرال بنامیم، بود.

هیچ چیز نمیتوانست مرا از تعقیب هدفم باز بدارد، اینکه به من گفته بشود چرا نخست وزیری رژیمی را که ۲۵ سال به قانون احترام نگذاشته بود قبول کردم، سفسطه محض است برای آنکه وقتی که من قبول مسئولیت کردم برای به کرسی نشاندن حکومت قانون بود.

وقتی که دکتر مصدق قبول کرد که نخست وزیر همان پادشاه بشود، برای یک دگرگونی عظیم در مملکت بود، برای انتخابات آزاد بود، برای ملی کردن صنعت نفت بود و برای رفورمهای اساسی دیگر بود. من علاوه بر وضع آشفته ای که اشاره کردید، آنچه را که می توانم عرض کنم اینست که سعی کردم در آخرین دقایق، وقتی که هیچ کس جرأت قبول چنین مقامی را نمیکرد، قبول مسئولیت بکنم و نهراسم از اینکه عده ای – که امروز میدانیم چقدر از کرده خود پشیمانند – مرا سرزنش کنند.

البته آنهائی که تربیت سیاسی نداشتند معذور بودند، ولی آنهایی هم که داعیه رهبری داشتند و خود را جانشین مصدق میدانستند (سران وقت جبهه ملی)، سرزنش کردند و امروز در کمال شرمندگی یا در زندان یا در مخفیگاه یا در بدترین شرایط در خارج و داخل کشور زندگی میکنند…»

– چه کسانی به بختیار و راه ملی اش، خیانت کردند؟

پاسخ بدین پرسش فقط و فقط با مطالعه دقیق وقایع وقت امکان پذیر است، نگارنده با تکیه بر مطالعات عمیق خود در باب این برهه از تاریخ، با اطمینان خاطر از آنانی که به بختیار، این میهن دوست از خود گذشته پشت کرده و با استبداد دینی بیعت نموده و به دستبوسی خمینی شتافتند، نام می برد و قضاوت درباره این به ظاهر روشنفکران و مبارزان آزادی خواه را بر عهده خواننده این جستار، می گذارد:

۱- سران وقت جبهه ملی:

بدون کمترین شک و تردیدی، سران وقت جبهه ملی از جمله آقایان سنجابی، بازرگان، امیر علایی و… از نخستین کسانی بودند که نه تنها به بختیار پشت کردند بلکه سنگ بر سر راهش انداخته و برای تشکیل کابینه، با مشکل مواجهش ساختند. ایشان به جای همکاری با یک میهن دوست از جان گذشته به نام شاپور بختیار، به دستبوسی خمینی شتافته و در جبهه وی قرار گرفته و مشغول مداحی برای وی شدند.

دکتر شاپور بختیار در طی مصاحبه ای رادیویی درباره کریم سنجابی گفت:

« آقای سنجابی به یک دردی مبتلاست که برای آدمی که داعیه رهبری دارد خطرناک ترین و بزرگترین درد است و آن ضعف است، با ضعف آدم به دزدی، به خیانت،‌ به جنایت، به همه جا کشیده میشود و این مرد واقعن ضعیف النفس است. یعنی همیشه هم عقیده آخرین فردی است که از اطاقش بیرون میرود…»

بنا بر آنچه گفته شد، جبهه ملی که یادگار دکتر محمد مصدق بود، با آرمان ها و اخلاق سیاسی بنیان گذارش بسیار زاویه پیدا کرد و بر خلاف شخصیت دکتر مصدق که یک فرد مقتدر و ملی گرا بود، به حزبی تهی از هرگونه پندارهای ملی گرایانه بدل شد و به دستبوسی استبداد مذهبی شتافت و راه را برای به قدرت رسیدن خمینی، هموار می کرد.

این در حالی است که زنده یاد بختیار خود از اعضای اصلی جبهه ملی و یار و همراه مصدق بود و همواره شخصیت مصدق و خدماتش به ایران را می ستود! این مسئله نشان می دهد که سران وقت جبهه ملی از شرافت سیاسی بی بهره بودند و برای منافع شخصی شان، به آرمان های بنیان گذار حزب شان خیانت نمودند. البته ناگفته نماند که دکتر بختیار، انتقادهایی را نیز نسبت به شخص دکتر مصدق داشت، برای نمونه به مصاحبه زیر توجه فرمایید:

« بعد از فوت مصدق ما واقعن مردی که شبیه به او باشد، یک مردی که دارای آن اراده باشد نداشتیم. البته من نمی خواهم راجع به مردی مثل مصدق مبالغه بکنم، نه، کج سلیقگی هایی هم داشت. گاهی افراط میکرد در بعضی چیزهایی که یک مرد بزرگ سیاسی در حد او نباید بکند. این را هم میگویم برای اینکه هیچوقت نگویند من مداح کسی هستم. ولی این مرد، یک مرد استثنائی بود…»

برای پی بردن به میزان بلاهت رییس جبهه ملی، مصاحبه زیر که کریم سنجابی در سال ۱۹۷۸ با رادیو بی بی سی داشت را بخوانید:

« آیت الله خمینی شخصیتی است که شاید صدها سال لازم باشد تا یک مردی به عظمت و بزرگی ایشان در یک جامعه ای ظاهر شود. من به عنوان نماینده ی یک جبهه ای از ملت ایران کمال تأسف و تألم را دارم که قدر این شخص بزرگوار را آنچنان که باید نشناختند و گوش به حرف های او ندادند و وضعیت به اینجا رسیده است…»

۲- حزب توده ایران و سایر فعالین چپ گرا:

نگارنده گمان می کند که مصاحبه ی دبیر کل حزب توده درباره خمینی به تاریخ ۱۶ بهمن ۱۳۵۷، برای قضاوت خواننده این مقاله در باب خیانت ایشان به دولت ملی شاپور بختیار، کافی باشد:

« ‎چندی پیش مجله نیوزویک مصاحبه‌ای با نورالدین کیانوری، دبیر کل حزب توده ایران انجام داد که متن کامل آن در روزنامه اطلاعات شانزدهم بهمن همراه با چاپ عکسی از وی در صفحه نخست آمد. کیانوری در این مصاحبه گفت:

س ـ آیا خصوصیات عمیق مذهبی خمینی شما را به عنوان یک مارکسیست آزار نمی‌دهد؟

‎ج ـ ملت‌ های شیعه دارای ریشه‌ های دموکراتیک هستند و همیشه با نیروهای ملی و ضد امپریالیست ارتباط داشته‌اند. به همین خاطر، وقتی آیت الله خمینی شعارهای محکم و رادیکال خود را بر علیه شاه آغاز کرد، حمایت و همدردی ما را نیز کسب نمود. حزب توده عوامل مترقی و عینی جنبش ایشان را می‌پذیرد و ما هر آنچه از دستمان بر می‌آید برای برقراری یک زبان مشترک با او به کار خواهیم بست. اعتقاد ما این است که ایشان دارای یک نقش کاملا مترقی در ایران هستند.

‎س ـ آیت الله خمینی و حزب توده تا کی می‌توانند مسیر مشترکی داشته باشند؟
ج ـ مدت بسیار طولانی. من فکر نمی‌کنم هیچگونه تفاوت فوق‌ العاده‌ای بین سوسیالیسم علمی و محتوای اجتماعی اسلام از سوی دیگر وجود داشته باشد. بر عکس جهات مشترک فراوانی هم دارند.

‎س ـ آیا شما با ایشان در تماس مستقیم هستید؟ و آیا هیئت‌هایی برای دیدار با ایشان اعزام داشته‌اید؟
ج ـ نمی‌توانم به این سوال پاسخ بدهم.

‎س ـ تقسیم قدرت نهایی را چطور پیش‌بینی می‌کنید؟
‎ج ـ ترکیب «جبهه متحد» پیشنهادی ما از اهمیت درجه دو برخوردار است. آنچه از نظر حزب توده دارای اهمیت فوق‌العاده است برنامه مشترک است.

‎س ـ بعضی از ایرانیان به یاد دارند که روسیه در زمان پتر کبیر به بعضی از نقاط ایران هجوم آورد. آیا فکر می‌کنید ایران به درون منطقه نفوذ شوروی رانده شود؟
‎ج ـ اگر ایران تبدیل به یک کشور دموکرات گردد و با کشورهای سوسیالیست روابط دوستانه برقرار سازد، من یقین دارم که این کشورها در امور داخلی ما مداخله نخواهند داشت. شوروی خوشحال خواهد شد اگر در مرزهای جنوبی خود دولتی دوستانه بیاید که فاقد پایگاه‌های خارجی است. یک ایران امن بزرگ‌ ترین تضمین برای امنیت شوروی خواهد بود.

‎لازم به توضیح است که حزب توده هیئتی را به پاریس برای دیدار با آیت الله خمینی فرستاد. آیت الله خمینی این هیئت را نپذیرفت. نورالدین کیانوری حدود چهار سال بعد از این مصاحبه، پیش از آنکه بتواند برنامه خروج پنهانی خود از کشور را عملی سازد، توسط نیروهای جمهوری اسلامی دستگیر و به همراه عده دیگری از رفقایش به زندان انداخته شد و حتی تا پس از آزادی هم تا هنگام مرگ تحت کنترل امنیتی جمهوری اسلامی بود…»

البته سایر احزاب و دسته جات چپ گرا نیز حال و روز بهتری نداشتند و با خراب کاری های مداوم و ایجاد اغتشاشات و عملیات های مسلحانه، دولت ملی بختیار را تحت فشار دوچندان گذاشته بودند و اجازه تمرکز فکری به دولت او برای جلوگیری از بر هم ریختن اوضاع را نمی دادند.

اما چرا چپ های ایران همراه و همکار ارتجاع مذهبی شدند؟ ایشان با تکیه بر خط فکری «دشمن دشمن من، دوست من است» جذب سیاست ها و شعارهای ضد امپریالیستی خمینی گشتند و بر این حقیقت که خمینی یک چهره مذهبی مرتجع بود چشم پوشیدند و ترجیح دادند تا او را فقط به چشم یک شخصیت سیاسی غرب ستیز که آمده تا انتقام پرولترها را از اربابان بورژوای شان بگیرد، بنگرند.

آن ها نیز همانند رهبران وقت جبهه ملی به شاپور بختیار و دولت ملی اش پشت کرده و با سنگ اندازی و آشفته کردن اوضاع، به خمینی کمک کردند که هرچه زودتر راهی ایران شده و از آن مملکت پر افتخار، ویرانه ای اسلامی بسازد! باز هم قضاوت درباره این شورشیان «خود چه گوارا پندار» که زیر علم اسلام رفتند و از مارکسیسم گفتند، بر عهده خواننده این مقاله می باشد.

۳- سران ارتش ایران:

در تاریخ ۲۰ بهمن ماه سال ۱۳۵۷ ارتش ایران اعلام بی طرفی کرد ولی بی طرفی در بین یک دولت ملی و ایران دوست و یک جبهه مرتجع و ایران ستیز چه معنایی دارد؟ ارتش با اعلام بی طرفی، در حقیقت حمایت خود از بختیار را قطع و به کمک خمینی شتافت! با اعلام بی طرفی ارتش، دولت ملی بختیار شکست خورد و به پایان تلخش رسید.

زنده یاد بختیار بزرگترین خیانت را تسلیم ارتش می دانست و معتقد بود اگر قره باغی سه ماه به او مهلت می داد اکثریت خاموش را به میدان می کشید. او استدلال می کرد که ملت ایران یک میلیون یا دو میلیونی نبود که در تظاهرات به فرمان خمینی شرکت می کردند.

می گفت در تظاهرات حمایت از قانون اساسی به نوشته کیهان و اطلاعات که از تملق گویی شاه به ثناگویی خمینی روی آورده بودند، اولین تظاهرات حمایت از قانون اساسی را ۲۵ هزار نفر و تظاهرات بعدی را ۲۰۰ هزار نفر نوشتند. به طور کلی خمینی و دار و دسته اش باور نداشتند که چنین آسان به قدرت دست یابند. بازرگان در اولین سخنرانی بعد از پیروزی گفت دست یافتن به قدرت را به این آسانی تصور نمی کرده اند.

با توجه بدانچه گفته شد خیانت سران ارتش به بختیار را می توان آخرین تکه از پازل پشت کردن به مرغ طوفان دانست که موجب روی کار آمدن خمینی و کشتارهای دهشتناک او شد. سه گروه نام برده به بختیار خیانت کردند و راه را برای ویران شدن ایران، هموار ساختند، خیانت کردند و خمینی و حکومت اسلامی را برای ایرانی که به رهبری بختیار می توانست به سوی دموکراسی و آزادی و پیشرفت حرکت کند، به ارمغان آوردند، خیانت کردند و ایران را غرق ماتم، بدبختی، فقر، فساد و پژمردگی کردند.

– سخن پایانی:

شاپور بختیار بی تردید، شریف ترین چهره سیاسی ایران معاصر است. او نه عشق به قدرت داشت و نه به دنبال استبداد بود، او آمد تا ایران را آزاد کند، آمد تا تمرین دموکراسی کند با مردمانی که از سیاست فقط شعار دادن با مشت های گره کرده را یاد گرفته بودند. بختیار در برابر هیچ کس و هیچ قدرتی سر فرود نیاورد، آزاد به دنیا آمد، آزادانه زیست و برای پاسداشت آزادی، کشته شد.

او آمد تا به ما یاد بدهد که در زندگی چیزهای با ارزش تری نیز وجود دارند که شایسته است آدمی جان خود را نیز فدای شان کند، چیزهایی همانند وطن و آزادی…او آمد تا بگوید که در برابر استبداد سر تعظیم فرود نیاوریم، برای آزادی بجنگیم هرچند که سخت باشد، هرچند که نشدنی باشد، هرچند که دور از ذهن باشد…

امروز عده ای فریبکار که سابقه خیانت به میهن را در کارنامه خویش دارند، حتی از نام شاپور بختیار نیز در هراس بوده و همه روزه در تلاشند تا با انتشار دروغ، چهره این ستاره تابناک ازخوگذشتگی و آزادی خواهی را در نزد اذهان عمومی، خدشه دار کنند غافل از اینکه حنای این دروغ گویان در نزد آنانکه اهل مطالعه اند، رنگی ندارد و وصله خیانت و سرسپردگی، به مردی که برای آزادی جان داد، هیچگاه نمی چسبد.

طرفداران استبداد سابق و سینه چاکان استبداد خمینی از دشمنان شاپور بختیارند؛ آنان از اینکه بختیار همانند ایشان سرسپرده نبود و خواسته اش فقط و فقط آزادی ملتش بود و در کارنامه سیاسی اش جز مبارزه برای آزادی هیچ چیزی نیست، دلخورند چرا که در کارنامه خودشان هم سر سپردگی هست، هم دستبوسی استبداد و هم خیانت به ایران و مردمانش!

ناگفته نماند ابوالحسن بنی صدر، یار غار خمینی و رفیق گرمابه و گلستان شورشیان ۵۷ که به گفته خودش عاشق و شیفته خمینی بوده، فرمانده عملیات ترور شخصیتی شاپور بختیار است! او و وابستگانش همه روزه مشغول جعل اسناد بوده و تهمت هایی از قبیل دشمنی بختیار با تمامیت ارضی ایران و همکاری با صدام برای حمله به ایران را به وی می زنند! غافل از اینکه تمامی اسناد تاریخی بر جای مانده از بختیار، خلاف گفته های ایشان را ثابت می کند.

یاد و نام و راه شاپور بختیار، همواره زنده خواهد ماند و به قول خودش: «ایران هرگز نمی میرد»

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Hide